دلم برای اتاقی بس تاریک تنگ شده ...
اتاقی که نوری متمرکز بر قرار ملاقات دیوارهاش (کُنج) افتاده باشد.
و صدایی دل انگیز و دل خراش از گیتار باس الکتریک با صدای کشیدن انگشتان بر روی سیم هایش به گوش برسد ٬ با تصویری زنده از ارتش سرخ و رفیق چخُف با
پوستری بزرگ از لنین و چگوارا

بوی تکراری تلخ قهوه اسپرسو
و کتابی کهنه از صادق هدایت ( به نام زنده به گور )
با سیگاری بر لب به رنگ قهوه ای و نیم سوخته با خاکستری آویزان
روی مبلی پوسیده و سیاه رنگ به خوابی بس شوم و عمیق فرو میروم !
و این پایان زندگیست ...

پ.ن ۱: کاش تمامی دنیا سیاه و سفید ( و یا حداقل Grayscale ) بود ...
دوره عشق بازی با رنگ ها دیگر گذشته

پ.ن ۲: هم خوانی نام پست با نوشیدنی معروف اسکاتلندی و فیلم هندی از عهده من خارج بود.
