
هيتلر با سبيلش تنها زخم كهنه اي را مي پوشاند وگرنه هيچ وقت از داشتن سبيل لذت نمي برد!
شايد خنده ها نقش سبيل هيتلر رو واسه درونم بازي ميكند.
(در زندگي زخم هايي است كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد.)
پ.ن : دو نقطه سي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هنوز هم براي انجام كارهام ، فكر نميكنم ! (نمي دونم تا كي قرار ادامه داشته باشه؟!)
اين روزها بيشتر از هر وقت ديگه و هر چيز ديگه ، نشناختن خودم اذيتم ميكنه ...
اين كه نميتونم خودم رو پيدا كنم ، بشناسم ، خودم رو فرياد بزنم ...


زندگی همانند ۶ تا مهره رنگی شده که هر بار یکی از آن ها نیست ...
وقتی ۵ تا رنگ و پیدا کردی و دنبال زرد می گردی تا بخوای زرد و پیدا کنی قرمز گم شده و قرمز و پیدا می کنی سبز و خاکستری گم شده ...
پ.ن : هی هی

سال هاست در خیال خودم انتظار اپیزود آخر را می کشم .
و او هر روز سطل پر از مهره ( ساچمه ) اش را ۳ مرتبه می شمرد ٬ ترس کم شدن یکی از آن ها از شمردن قبلی یا از شمردن زیاد ! پس این گونه بود که تمام زمان روز را به شمردن می پرداخت .
Exp. حرف ها:
انگار كه حرف ها هم تاريخ مصرف دارن و بعد از مدت زماني فاسد مي شن و همه ترجيح مي دن چيزي كه فاسد شده را نخورن (نگن)