تبليغاتX
Loners
Loners
Life isn't Empty.Exist Apple ...
یکشنبه 23 اردیبهشت1386
از مارنان تا وانگ

 

انگار خاطره ها دارن کولنی زیاد می شن :

از مار نان تا وانگ :         سه شنبه      ۱۸/۲/۱۳۸۵

فوق العاده ترین روزها را در جریان سپری شدن وا میگذارم ! سایه تنهایی نیز به دنبال خود جنازه یک فرد را آهسته به سویی می کشاند ، انگار سایه ها خود جسم را به دنبال خود می کشانند .

از سایه ی حادثه هایی که به دنبال منند سال هاست که نمی هراسم .

میشد روز را سپری کرد اما انگار تکرر از آن روز برداشته شده بود .روزی که شاید هرگز انتظار تکرارش را نمیشود کشید . روزی که بار سنگینی از حادثه خفیفی بر دوش داشت . روزی که امتداد خلوتی ژرف را در بغض محصور سینه می شکست . تنها یک حتدثه خفیف و دلنشین آثاری اینچنین بزرگ را برای من به یادگار می گذاشت .




سوداگر تنهایی و بغض صورتی منتها الیه سرنوشت :

از سی و سه پل تا آکنده زمان هتل کوثر و تا امتداد حاشیه زاینده رود و شگرف مکان از انحطاط تنهایی . تنها صدای آبی آب را در گوش دل زمزمه می کرد . تقدس سکوت ریزش آب تمام صدا های دیگر را در خود غرق می کرد . لحظه ملکوت . انگار می شد از آنجا وحی را بر خود نازل کرد . سلسله وار صدای ممتد جاری شدن را می شنید . و سکوت و سکوت و سکوت

تا مارنان وجلفا و کارین    چهار باغ بالا ، میر فندرسکی و ... منتهی با با هم بودن میشد . هراس نزدیکی ، فرا خواندن به کورن سرود هم صدایی ماه های جدایی را زمزمه می کرد . هم آهنگ با نوشته ها سورئالیستی ...

چهلستون و جلفا و جلفا و جلفا : حصار روز دیگر بر چیده شده بود . انگار دما با زمان هم صدای ما شده بودند . و تفکر و تفکر ...

خستگی رنگ باخته بود . انگار در نگاه های سرشار از آرامش به تکه ابر سفید کوچک آسمان صاف مبدل شده بود .
و بالاخره :

وانگ    وانگ    وانگ :



سرشار و لبریز و اشباع از صداقت . صدای زنگ ها خاطره ها را جلالی نو میبخشید .تقدس از همان جا آغاز شد . در موزه . در طبقه دوم در لحظه نگاه به قاب عکس مریم که با نگاهی محروم و عاشق به مسیح می نگریست :
میشد لمس دستانی که همچون نگاه مریم بود را با تمام وجود حس کرد . احساسی که ناشی و توام از تزیین عشق بود . کاش میشد زمان ها را متوقف کرد . ساعت ها را به دور انداخت و هم آهنگ با زنگ زنگار بسته کلیسا نوای عشق سر داد .
اما تنها یک طلوع بود . طلوعی که قبل از غروب به پایان میرسید .
وتمام شد . تمام شد و یادگاری در ذهن ماند که میرود تا تازگی خود را به زنگار بسپارد .

صوفه ۴:۴۵ Pm

پارسه :              یکشنبه     ۱۶/۲/۱۳۸۵

شکوهی بس عظیم با یاری کهن . پس از سالیانی انگار هم نشینی با او خاطره گذشته را تداعی می کرد .


شاید هم برای اعتراض به فیلم سیصد :



روز های دانشگاه . بغض غریب و کودکانه .
یادگار دیوار های صورتی به ذغال آغشته از خطوط خلوت های تنهایی پس از دولاق ...
و روز سپری شد تمامش ماند و خاطره آن روز

 از قلعه دختر تا میمند :        جمعه     ۲۱/۲/۱۳۸۵

سفری هم زمان با زمان با یارانی پر از شور که همراهی با آن ها تداوم دوستی ها را امتداد و جلایی تازه بر نزدیکی ها می بخشید . سفری با حرارت های آشنایی ها .

    

ساسانی ها ، اردشیر بابکان و چشمه و باغ پر از انار های کال و صدای زمزمه های دوستانه ...
من و حال بد و دل درد و سوتی های آشنایی ( که فامیل هارو هم نشناختم )

                             

+ توسط سیب آبی.
شنبه 15 اردیبهشت1386
بغض اولیور های کوچک


من غریب خلوت تنهای ام ...

شدم مثل آدم های ناشنوایی که عاشق موسیقی هستن .

حالا من موندم و این ویرونه ها ... 



یه روزی   یه جایی   یه کسی   یه چیزی   صبر داشته باش ! 

رفتار آدم ها معرف شخصیت اون ها نیست ! 

ما هم به  بغض اولیور های کوچک مبتلا هستیم ! 

یه فرمت جدید پدیدار شد :
همه از همکار بودن به دوستی میرسن ولی میشه که از دوست بودن به همکار بودن رسید .
پ. ن. : هی هی ...  
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راننده پیر که با پیکان مدل ۵۰ فرسوده و لکنته شخصی خود مشغول مسافر کشی بود تا لقمه نانی را برای شب خانواده خود به خانه ببرد ، با عجله این که بتواند اولین ماشینی باشد که به سمت جایگاه مسافران میرود به محض سبز شدن چراغ پدال گاز را آنچنان می فشرد که کودک بذهکار ۸ ساله ا که با صورتی کثیف و لباسی ژنده به شوق به دست آوردن مبلغ ناچیزی قرآن میفروخت را آنچنان به زمین پرتاب کرد که تنها اشک بر نگاهش جاری شد حتی حسرت فریادی کوچک بر لبانش خشکید و تمام آیات دستانش پراکنده به زمین بخشیده شد .
راننده پیر نادم از ترس پرداخت دیه کودک بذهکار تمام افکارش به سمت سرعت بیشتر و فرار معطوف شد و تنها اشک حسرت آهی بر دهان کودک ماند .


          
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پسرک که از عقب افتادگی ذهنی رنج میبر‌‌د آنچنان کیس کامپیوتر خود را در آغوش میکشید که انگار عشق هم آغوشی با هیچ چیز و هیچ کس نمی توانست لذتی اینچنین را برایش خلق کند .

پ.ن. : خوش به حال  خود وتنهایی اش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


با چشمانم شنیدم :

       ۱)  زن با سیمایی زیبا و صورتی پر از شوق با تمام عشق وجودش ٬ مشغول خرید برای همسرش بود .
با این تفاوت که :
                          همسرش فردی معلول که مولد توان برای حرکت خود به سختی میشد ٬ چون با
۱ متر قد حرکت دادن تن با دو میله فلزی ۷۰ سانتی با دسته های چوبی بزگ کاری بس دشوار است .

         زن هنوز با عشق دستان شوهر مسنش را پس از سال ها زندگی با کودکی در بغل در تاکسی می فشرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دارم یه کشف جدید میکنم : میشه آدم ها رو بر عکس کنترل کرد البته اگه من ریموت خوبی باشم !

+ توسط سیب آبی.

<