انگار پروانه ای پشت شیشه پنجرهای هستم !
که با وجود حضور هزاران چراغ پر نور دل به نور ضعیف و بی رمق مهتابی نیم سوزی بسته ام .
و حال برای رسیدن به همان نور مجبور به عبور از شیشه ای کدر هستم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میگویند :
انسان زمانهایی رو زندگی می کنه که قلبش به شدت می تپه .
( مثل لحظه های ترس ٬ مثل لحظه های شور و هیجان و مثل لحظه های عشق ... )
می خواهم بیشتر زندگی کنم !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داستانی تلخ از آدم های تلخ :
غروبی سرد و غمگین .امروز اولین دیدارشان بود . پس از یک سال غربت ( غربتی که خود قربتش تازه پس از ۳ سال دوری شکل گرفته بود ٬ انگار نطفه آن قربت به خوبی شکل نبسته بود .)
محزون بود و خسته . سیراب بود و تشنه .
شاید تنها دروغی کوچک او را بدین راه تاریک و خفیف دعوت کرده بود . او از آغاز خود نمی دانست که شرمی نگاهش قرارست سنگینی نگاهی را به دوش جان بکشد .
هر روز آسیب پذیر تر میشد .
ساعتی قبل از دیدار ٬ از او خواست که زیبا ترین لباسها و زیباترین سیما را برای خود مزین سازد .
دوست داشت زیبا ترین چهره ای را بیند که تا به حال از او به خاطر داشته .
انگار در دل نجوایی می گفت : " سنگینی سال های انتظار را به نیم کرداری رها دار "
تنها امیدی سرد او را به دنبال خود می کشاند . امیدی از پی سال ها تنهایی ...
لحظه دیدار فرا رسید :
با لبخندی سرد و بغضی در گلو نگاهش را در نگاه او دوخت . میشد گره خوردن دیدگان را لمس کرد و
گره چشمان را با ضربه ای سخت به صورت نرم و بزک کرده او از هم شکست.
بلکه شاید بتواند جزئی ازلحظه ای از سال ها را التیام بخشد . اشک در چشمانش غوطه ور شد . اشک سال ها بغض . قطرات اشک از چشمان خسته و آرایش کرده او جاری شد بر روی گونه هایش .
گونه های قرمز از جای انگشتان دست که حالا خیس و توام با سفیدی های زیباییش شده بود .
وانوقت او را به سوی خود فرا خواند . حال میتوانست ندامت جاری را در واپس زند .
با لبخندی ساکت شاخه گل رزی را که با ربانی سیاه تزئین شده بود به او هدیه کرد .
انگار سیاهی ربان جزئی از حرف هایش را برایش دکلمه می کرد . بوسه ای خسته که احساس نیاز عشق را برایش به ارمغان می آورد بغض ندامتش را شکست و سر بر روی شانه های مغرور گذاشت و سال ها را گریست . اشک و بغض گلویش فرصت زمزمه خودش را گرفته بود . تنها فشردن یکدگر کلام را شیوا می کرد . خود را بر فراخ بال های سنگین سال های غربت میدید که لحظه منبسط شد .
زمان تاب نیاورد و روز ادامه یافت . خورشید غروب کرده بود و تنها یادش به یادگار ماند.
یادی که او را بر چرخه زنگار بسته زمان به دنبال خود می کشاند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راستی من یه شاخص ( واحد ) جدید پیدا کردم . یک دنیا
مثل :
یک دنیا دوست داشتن ٬ یک دنیا خواستن ٬ یک دنیا خسته ام و یک دنیا اعصابم خورده !
انگار خاطره ها رشد کرده اند .
اتفاقات این روز ها مجال نوشتن خودشان را نیز از من گرفته اند .
ای پیر ٬ آن شراب مگر چند ساله بود ؟
انگار معتاد شدن هم سختی سابق داره حتی به تنهایی !
دیگه هر گوسفندی می دونه که معنی داستان چوپان دروغگو این نیست که دروغ نگی
معنیش اینه که یه دروغ چند بار نگی ...
یا به قول آدولف هیتلر : راست ٬ تنها دروغیه که بار ها تکرار شده .
راستی میخوام برم گم شم . اما کجاش و خودم هم هنوز نمی دونم ٬ اگه هم بدونم نمی تونم بگم . چون گویا منظور از گم شدن جایست که کسی نمی دونه کجایی ...
اما شاید خودت حس میکنی کجا هستی ...
راستی یه جمله جدید شنیدم :
آدم میتونه از یک نفر هم خوشش بیاد ٬ هم بدش بیاد .
( حتی در حد عاشق بودن و متنفر بودن )
SMS
می دونی کی میفهمی دنیا دو روز ؟
وقتی کسی رو که دوست داری بهت میگه تا آخر دنیا باهاتم !
از بلاگ دوستی خوندم :
چند تا دوسم داري ؟ هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوست دار
---------------------------------------
پ.ن:
۱می تونه این همه بزرگ باشه ؟
از ۱ تا چند ؟
تا چند بلدی بشماری؟
تا ۹ ؟
تا ۱۰ ؟
تا ۱۰۰؟
تا ۱۰۰۰؟
تا n ؟
نمیدونم تا چند ...
ولی بچه که بودم تا ۲بیشتر بلد نبودم بشمارم و می دونستم میشه یک نفرو ۲ تا دوست داشت .
تو اون دوا خونه هیچ مسکنی نبود که تسکین بخش باشه
انگار تنها دوا همون دوای اون ارمنیه هست که مسکنه ...
عشق بازی یه عالم دیگه هست
عشق باز جماعت پی رسیدن به عشقشه
اگه یه عشق باز وقت بازی حواسش باشه ٬ شاید به اون چیزی که بخواد برسه
مثل صدای کرک و قناری
او هم جیم جنگلی بود (شلاق خور پوست کلفت بند باسوادا )
آهن هم برکت خدا می مونه ٬ مثل دونه گندم .
این صدای حیوون ماده هست که نر و جلب میکنه .
تو برای من فقط یه زن بودی ( آخرین دیالوگ آن دو نفر بود )
یکی هم می تونه باکره ٬ یائسه بشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این انصافه ؟
که قیمت زندگی و راحتی افکار تعدادی به قیمت سختیه یک نفر بیرزه؟
همیشه :
شنیدیم که میگن :
قیمت بدست آوردن چیزی خیلی زیاده
ولی من دیدم :
قیمت از دست دادن چیزی خیلی زیاده
حتی عشق و دوست داشتن
فکر می کنم تبریکی بدهکار باشم :

تبریک سال نو . به امید سالی که همه با عشق زندگی کنن .
جاودانه ترین جشن روزگار یادگار خاک پاک ایران نامدار
انگار خوش ترین لحظه سال ۸۵ ٬تنها زمان پایانش بود .( لحظه تحویل سال )
می شد در این چند روز کسانی را دید که نوروز می فروشند !
و تمام رزق زندگی از شروع بار و نوروز تامین می شود .
به یاد ۱۷ بهمن ۱۳۸۲ :
هر چند که تجلی بهار اشتیاق زندگی نمی آفریند .
ولی وقتی از پشت پرچین سکوت چلچله ها و سیرسیرک ها با صدای رعب آور خود خبر فصل بهار می دن ...
وقتی که دست های باد قفس مرغ گرفتار و شکست شوق پرواز و نداشت
وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار و می دادن عشق آواز و نداشت
دیگه آسمون براش ٬ فرقی با قفس نداشت
واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز توی ابرا ٬ سوی جنگلای دور
دیگه رفته از خیال اون پرنده ی صبور
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲باره با چشمانم شنیدم :
دخترک فاحشه با آرایشی روسپی وار خط های منقطع کنار خیابان را با حالی آشفته و پریشان دنبال می کرد و در انتظار ماشینی با... می کشید . آنچنان که تفکر انتخاب را برچیده بود .
تداعی : لحظه های لذت Sex دیروز و پشیمانی فردا ...
باز هم دیدم ! ( فقر غوطه ور )
سربازک تنها با کلاهی کهنه که به سر داشت با شنیدن صدای جیغ و سوت دختران که برای او از مینی بوسی که از کنارش رد شد سر داده بودن ٬ آنچنان به ذوق آمد که خندهای بس ژرف بر لبش نقش بست...
ای وای به حال هر دوی ما
ای کاش گدایی بودم در گوشه ی خیابان ٬ تا در هنگام گذر در پایان شب با برخورد به گدایی دیگر به او کمک می کردم !
انگار او هم لوطی خور شده بود .
شمع و که نباید با چراغ روشن کرد .
دیگه : خورشید دم غروب هیچ وقت آفتاب صلات ظهر نمیشه ...
دیگه : تلخی ها با قند شیرین نمی شه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باز هم نقد دین :
مگه عشق مادر یهودا به فرزندش کمتر از عشق مریم به مسیح بود ؟
انگار تعریف شده است :
که می توان به قول خود دین گناهان را با اندکی مادیات ٬ آن هم از نوع پول خرید...
که اگر کسی در تمام طول عمرش رکعتی نماز به جای نیاورده ٬ تنها با چند صد هزار تومان می توان تمام گناهان او را خرید تا او از جهنم رهایی یافته و به بهشت برین رجعت نماید !
نماز کلید بهشت است !
به از این دین
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انگار او هم یکی از حلقه های این زنجیر ممتد عشق بود !
و انگار که من هم دارم نقش قیچی این زنجیر بس ضخیم را بازی می کنم .
کاشی کسی هم قیچی بریدن حلقه های نزدیک به خودم میشد .
شاید حلقه ی کناری تو تنها با اختلاف چند حلقه با تو در درازای زنجیر واقع شده اما تو هرگز او را نمی یابی . تنها چند دانه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باز هم آزمون:(اما این بار با کمی تغییر ٬ شاید کمی سخت تر.اما نه به قدر کفایت)
انگار آزموده ها خود نیز برای آزمون آماده می شوند و هر بار نیز مردود .
آزموده را آزمودن خطاست ...
من هم شدم چوپانی که برای گله اش پیانو می نوازد .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عشق او به یک شاپرک :
او همچون شاپرکی بر انگشتانش نشسته بود . ساعتی گذشت و احساسی ممتد در سکوتی وهم بار خلق شد . او نمیتوانست از شاپرک جدا شود و نه می توانست او را رها کند . تنها و تنها یک راه مانده بود . مرده ی او را با خود ببرد اما حاضر به این کار نشد و توانست او را رها کند . هرچند ریسمان نازک عشقشان از هم گسست .
یاد باد . یاد گذشته شاد باد .
دیگه تقصیر گل های محمدی نیست ٬ تمام برگ ها و گلبرگ ها را یکی یکی از زمین جمع کردم .
تنها تک خار هایی ماند که خاطره ی تو را برایم تداعی می کند .