تبليغاتX
Loners
Loners
Life isn't Empty.Exist Apple ...
چهارشنبه 29 آذر1385
خون صبحگاه
 

نوشتن تک جمله های یک ذهن آشفته :

بعد از بوی سیر  ، دختر های دانشگاه هستن که حال منو به هم میزنن ...

حس میکنم تمام احساس علاقه و دوست داشتن درونم مرده ، میتونم کاملا لمسش کنم !

انگار تنها چیزی رو که میشه تو زندگی کرد :
  Delete    و     Shift + Delete

می خواهم دوباره آغاز کنم ،پس ...           (البته اگه انرژی باقی مونده باشه !؟)

 حبس ابد و یک روز ... (میشه روش اونوقت حساب کرد ، اینه مفهوم زندگی)

هیچ کس به چشمان زیبا و ناطق و شیدای او دقت نمی کرد ...
همه به دهان و زبان لال او می نگریستند و احساس ترحم را می پروراندند !

 او که بر روی پاکتی که به دستش بود عکس عروسکی شیطون را داشت ،
زمان را آنچنان تند احساس می کرد که حرکت و کلامش آهسته تر از V بود .


 

+ توسط سیب آبی.
شنبه 25 آذر1385
سرنوشت ...
 

آزموده را ، آزمودن خطاست .

حال میتوانم در آن دوردست ها خاطره ی تورا زیر خرمن ها خاک دفن کنم ...

این فصل کثیف و مشوش و مخدوش هم بسته شد !

فصلی که باید خیلی زودتر از این ها بسته میشد ...

به قول یکی از ائتلاف ها :
باز سرنوشت را باید از سر ، نوشت ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هنوز هم دوست دارم که شروع کنم ...

عشق بازی با ساز

 

 

+ توسط سیب آبی.
پنجشنبه 23 آذر1385
ویار بهار
 

پیشرفت در دو جامعه و کشور جزء راحت ترین امورات است :

۱) جوامعی که متشکل از افراد روشن فکر و دانا و متفکر و Active و ... میباشد .
۲) جوامعی که متشکل از افراد کم اندیش و اسکیزو فرنی ۲۱  و Dis active و ... میباشد . (هل هول )

تو ایران هم میشه خوب پیشرفت کرد خیلی ساده تر از اون که فکرش رو کنید .
البته ایران شامل ممالک و کشور های گروه دوم میباشد .

من هم یک ایرانی هستم .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا به ایوب هم همون صبری و دادی که به من دادی ؟!...

کاش میشد زندگی رو Restart کرد !

دوباره دلم ویار یه فرم لباسی رو کرده که نیست ...

  

 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی :

اون برگ بود که از درخت خسته شده بود و پاییز رو بهونه کرده بود ، حالا اگه از یه درخت دیگه خوشش اومده باشه باید چی کار کنه؟

حتما میگی :
باید بهار و بهونه کنه ! ( ولی از کجا معلوم این درخت همون درخت مورد نظرش باشه ؟ )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیلی وقت بود که پسونک ندیده بودم تا دیروز
چقدر زیبا جلوه می کرد .

 

+ توسط سیب آبی.
سه شنبه 21 آذر1385
آرزوهای کوچک اما دست نیافتنی
 

پاییز   پاییز   پاییز    پاییز

انگار همه چیز مثل کائنات شده :
محدود ولی بدون مرز (میدونم تصور کردنش سخت )

هیچ وقت فکر نمی کردم  :

آرزوهای کوچک ، دست نیافتنی بشن !

هر چی با زندگی آشنا تر میشم ،بازه زمانی از چکوندن ماشه تا خروج گلوله از خان کمتر میشه

انگار دوست داری گره طناب رو محکم تر کنی ...

دهکده ، کرسی ، هیزم ، آب چاه ،انار های باغ بالا و ...

 

+ توسط سیب آبی.
شنبه 18 آذر1385
No. 1

 

انگار دوباره دچار قاعده گی فکری شدم !

ولی:
هنوز هم چرت هایی به گوشه ذهن تاریکم می رسد:

به قول دیالوگ اپیزود آخر فیلمی:

قلی خان ، خان نبود . دزد بود . یه روز با خودش یه عهدی بست ...
گفت : ((تو تصمیم گرفتی هزار تا قافله را لخت کنی ،کردی .حالا ببینم می تونه یه قافله را سالم به مقصد برسونی؟))
نتونست ! نتونست و مشغول الضمه خودش شد .

حالا شده قصه من ...
انگار دارم به اپیزود آخر نزدیک میشم .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پروانه برای سپری کردن  ُخرین لحظات زندگی اش به آناهیتا رفته بود تا شاید بتواند هنوز هم صدای جریان آب سالها خاموشی را از غبار سنگواره های آنجا بشنود .
شاید او تلاطم را در آن سکوت محض میشنید.

و او تمام مدت پروانه را در آغوش کشید تا شاید گذر لحظه مرگ را برایش به تعویق اندازد .
هر از گاهی از هوای گرم تنفس سینه اش بر بال های او می دمید تا سرمای هوای بحط انگیز را از او بر باید.

او همچون سوختن در شمعی خاموش شد و تنها نقشی از رنگ بال هایش بر انگشتان سرد سارا نشست.

طنین مرگ سکوت سرما را در فضای مه آلود و ابری در بر گرفت ...

یادروزش را در اذهانمان پاک میداریم .

------------------------------------------------------------------------------
او تنها یک شب پرستار بالین بیمارش بود و همان یک شب بیمارش مرد.

انگار ۳۰ بودن هم خواسته است . شاید No. 1 های زیادی را به ۳۰ گزافی فروختیم.
۳۰یی که شاید هیچ وقت برایش ۲۹ مفهوم نداشته باشد .
و او تنها به
No. 1 اش فکر میکرد ، قافل از این که هنوز ۳۰ ...

من و تو ناخواسته تشکیل داده بودیم ، مختصر زندگی نافرجاممان را ...
و گویا تو هنوز هم تمام حواس هایت را به روی این رخداد خاموش کرده ای!...

 

+ توسط سیب آبی.
یکشنبه 5 آذر1385
0 یا 100
دوباره
هوای ابری میل هم خوابگی با مرگ را درون انسان میزاید.

خیلی وقت دیگه بارون نزده  رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقت گلی پرپر نشده    دل آسمون سبک تر نشده

او برادر ۴ ساله اش را هل میداد...
او هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که فرق کالسکه با ویلچر را بداند.

دلم میخواد :

توی یه روز پاییزی ابری پس از ساعتی پرسه زدن تو یکی از جنگل های شمال 
تمام هستی خودم رابا یه دو لول سوزنی از خودم بگیرم...

این فصل جدید هم برگ های سوخته زیادی داره
انگار قبلا یکی برگ هایی از اونو آتش زده !
چطور میشه فصلی رو تو زندگی دوره کرد که این همه برگ سوخته داره؟

 

دارم به این نتیجه میرسم که خیلی چیز ها دو حالتیه
انگار همه چیز یا صفر یا صد
از روی دانستن زیاد یا از روی فقر دانایی:

مثل :

زندان
اعتیاد
خودکشی
و حتی  ... 
        اخراج از دانشگاه

کاش میشد زندگی را باز هم Down Load کرد!

بیا بریم یه جایی که پاییز برفی داشته باشه تا که مست مست مست بر روی برگ ها
قدم بزنیم و خاطره آن روز را برای همیشه به یادگار نگه داریم.

هنوز هم جایی هست ...
هنوز هم حبابی هست ...
می توان کاری کرد!...

راستی :

انگار خدا از قبل جدول مندلیف را می دانسته

از آیه های قرانی که میشه این برداشت رو کرد...

رودخانه ای از مس مذاب جوشان
فواره ای ازسرب مذاب
...

مندلیف نیست که ببینه تمام نظریه هایش همان موقع هم کهنه بوده است !

  

 

+ توسط سیب آبی.

<