امروز هم هنوز پاییز است.
دیروز مارگون بودم ! ( آبشار مارگون )
من با چشمانم شنیدم :
زنی را که پاییز را تنها برای دل خودش جمع می کرد .
کوهایی که خسته و پیر بودن و از سرما به خود پیچیده بودن.
تک برگ های درخت های خشکیده ای که هنوز پاییز را باور نکرده بودن و به شاخه خود چسبیده بودن٬
انگار جدایی براشون سخت بود .
راسته که می گن : ؟
برگ از درخت خسته میشه٬ پاییز تنها بهانست .
چند روزیه که هوا٬هوای خودکشی شده :
میشه هنوز بین زمان هاش لحظه ایده آل خودتو پیدا کنی!
Suicide Day
برگ ها هم سرگردون شدن ٬ انگار امسال باور پاییز برای همه سخت شده
حتی برگ ها که زود تر از همه تن به جزا می دادن.سبزپوش بودنشان را
نشانه ای از واپسزدگی سر سپردگی خود می دانند.
راستی هوای دو نفره چیه؟...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیروز برگ هایی رو دیدم که هنوز رنگ سبز شکفته بودن!
دیروز خانمی رو دیدم که حس همنوع دوستی در چشمانش چنان غوطه ور بود
که انگار از UN یا سازمان های هم نوع پرستی است !
کاش می شد ماشینی باشه که کثیف و سیاه از این کثیف کاری های بارون اول ٬ شده باشه .
تازه رنگ ماشین هم سفید باشه ...

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد٬آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد . داد زد بد و بیراه گفت خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت٬خدا سکوت کرد . جیغ زد٬جار و جنجال راه انداخت٬خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید٬خدا سکوت کرد . کفر گفت٬سجاده دور انداخت٬خدا سکوت کرد . دلش گرفت٬گریست به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را با بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی . تنها یک روز باقیست . بیا و لا اقل این یک روز را زندگی کن . لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز . . . با یک روز چکار می توان کرد . خدا گفت : آن که لذت یک روز زیستن را تجربه کند٬گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد٬هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند٬می ترسید راه برود٬می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد . . . بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم . آن وقت شرروع به دویدن کرد٬زندگی را به سر و رویش پاشید٬زندگی را نوشید٬زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود٬می تواند بال بزند٬می تواند پا روی خورشید بگذارد٬می تواند . . .
او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد . زمینی را مالک نشد . مقامی را به دست نیاورد اما در همان یک روز٬دست بر پوست درختی کشید . روی چمن خوابید٬کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت٬ابر ها را دیدو به آن هایی که نمی شناختندش و برای آن هایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد . لذت برد و سرشار شد . بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد . او همان یک روز را زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :
امروز او درگذشت٬کسی که هزار سال زیسته بود .
به نام ...
دوباره فرصتی برای چرتنویسی ست:
او آمده بود که صفحه اول از فصلی جدید برای زندگی باشد. این بار شروع یک فصل در میانه فصل های قبلی٬ مثل این بود که گرد باد ورودش تمام صفحات را به هم ریخت٬ فصل ها به هم ریخت٬دیگر هیچ چیز بر اساس فهرستش نبود .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
او هنوز به پروانه ای عشق می ورزید که دیگر جان نداشت. انگار همی سعی خود را برای وجود جانش کرده بود.اما موفق نشده بود. او آنچنان به پروانه اش عشق می ورزید که انگار سالها با هم بوده اند .
اما آن پرنده ی جان آنچنان بی حال افتاه بود که انگار سال هاست مرده است .
و تنها یارش مرگ بودنه عاشقش .

آدم برفی زمستون های دیروز عاشق شده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
موسقی را بنویس ٬ آنچنان که من نوشتم. نظم آهنگ خود را بنویس ٬ نظم بخوان ٬ نثر ها سال هاست که مرده اند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهانه تکامل و زنده بودن
بیگ بنگ برای خلق آفرینشی
اربعین شراب ها شدی
فرصت پیدا کردن فرصت ها شدی
والد شطحیات عرفانی شدی
پرومته انسانی شدی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می خواهم بسازم : هنوز پله ها را تک به تک ٬پله پله ٬ پله پله ٬ پله پله تا ملاقات خدا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
او از صبح کاغذ مچاله شده چک لیست وبلاگش را در دست می فشرد :
هنوز هم نوشتن رو دوست دارم .
نماز هایی که با خواندن یه تشدید یا کشدن بیش از حد کلمه (مد) در یک کلمه همیشه باطل بوده است . ... ولا الضالین
راستی :
خدا هم ریاضی بلد بوده ؟...
در قرآن جمع هست ٬ تعداد هست ٬ کوچکتر بزگتر ٬ شمارگان ٬ ردیف ...
این ها که مربوط به فیزیک کلاسیک می شن .
پس بزرگی کو ؟ کوانتوم کو ؟
هنوز هم خدا این ها رو حل می کنه ؟ X2+Y2=Z2
( سه مجهولی )
---------------------------------------------------------------------------------------
باور کن هنوز هم میشود به بعضی از ... اعتماد کرد.
این سه نقطه هم کارو راحت کرده برای من:
هر جا کم بیارم ... میذارم !...
این بار خدا انگار یه Account ه ۱۰۰ ساعته گرفته که DC نمیشه !
فقط چون E1 نیست یه ذره مشکل داره ٬ یا بعضی وقت ها دیر Up میکنه.
او دیشب همه ی عروسکاشو دارزده بود.صبح اتاقش پر از بوی لاشه شده بود و یه عالمه جسد که از سقف آویزون شده بودن.
او آمده بود که تنها یادگارش را هدیه کند.
غافل از اینکه خودش برای کسی بت شده است.
و
تنها او می توانست سکوت چند ساله ی نگاه تار و تاریک و پژمرده را حس کند.
اما او خود خواسته بود که چشمانش ناشنوا باشند.
پرسه های نگاهم در اعماق وجودش پرواز می کرد ، غافل از اینکه او نفوذ نا پذیر است.
انگار تمام طول عمر تنها یک روز شده و تکرار اون یک روز باعث پدیدار شدن هفته و ماه و سال میشود.
فقط ممکن است که اون یک روز با کمی تاخیر ظاهر بشه ، ولی همش همون یک روزه.
دوباره تشدید
دوباره تشدید
( می دونم که خود دوباره معنی تکرار میده پس تشدیدش چیه ؟ یعنی خیلی تکرار )
هنوز هم او می خواند:
او نداند که پی مردن خود می کشد هر چه اصالت باقیست...
من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیر غمت ...
چرا همیشه درخت و سبز میکشی؟
اگه دیگه نمی تونی رنگ دیگه ای انتخاب کنی؟
چون همیشه سبز بوده ، تو هم باید سبز بکشی؟
می تونی رنگ مدادی و که دوست داری برداری و اون چیزی که همیشه سبز بوده را اون رنگی کنی!
قرمز قرمز قرمز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاید ردیف و شمارگان اشتباه باشه ، خودت به اولویت ها دقت کن !
اصلا چرا خودت نمیشماری؟ حتما باید ردیف داشته باشه؟ پس اولویت چی میشه؟
چرا همه فکر میکنن که باید حتما از تابلو راهنما استفاده کنن؟
و با اشاره اون به مقصدی که می خوان برسن ؟
غافل از این که ممکنه راهی دیگه هم باشه که حتی زودتر برسن ولی اون تابلو نداره!
تازه از کجا معلوم که اون تابلو راست بگه؟!...
انگار همه با من لج کردن !
انگار دوربین موبایلم هم با پاییز قهر کرده...
لعنتی همه ی برگ های زرد و سبز نشون میده انگار هنوز تابستان درون اون نمرده!
اون هم مسخره شده ...
اااااااااااااااااه![]()
ظرافت تو باعث میشه که نذاره من خودم باشم...
با وجود این که می دونم تو اون خود واقعیه منو دوست داری...
( بازم دچار یه سیکل معیوب دیگه شدم )
بازم؟
ااااااااااااااااااااه![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از دیشب خراب شدم. دقیقا از ساعت ۱۱ شب 4November 2006
نمیدونم کی معنی خرابی و می دونه؟
سردم شده .سرد سرد سرد
هنوز هم بوی تلخ و گس جدایی به مشام می رسد .
انگار باید منتظر جدایی برگ از درخت بود.
چه پاییز زود رسی!...
هنوز Caps Lock می نویسم ! صدای فریاد محبوس
او تمام وجودش را خالی از احساس میدانست.
هنوز هم تنها به سویی خلوت خویش می شتافت.
راه من ...
مایوس نگاه کرد !
دوست داشتم در دریای مذابه نگاهش غرق شوم.
فقط او می توانست التیام بخش زخم کهنه ای ... باشد.
هنوز هم سه نقطه یعنی خیلی حرفا .
پس ...
۶ آبان ماه ۱۳۸۵
دوباره یک شب خاطره انگیز !
انگار همه چیز مهیا شده بود که این شب از فصل سرد پاییز در فصلی گرم از زندگی ٬
نطفه خود را در رحم تاریک و معبوث همیشه سرد بپرواند.
قلم را آن زبان نبود که سرعشق گوید باز
ورای حد تحریر است شرح آرزومندی

وای جااااااااااااان !
خیلی وقت بود که وبلاگم آپ نشده بود. دلم برای نوشتن تنگ شده بود.
راستی ...
انگار زننده ی تلنگر بغض تنهایی سال ها سکوتم را پیدا کردم ! ![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از تعطیلات هم بپرسی ، بد نبود ...
ابراهیم خلیل الله ٬ جلسه خانه فرهنگ جاودان (آفاق) ٬ نقش رستم ،
تخت جمشید ،هتل پارس ٬ کنسرت تنبور نوازان گوران .
ترجیح میدم بقیه احساسم کاغذ کهنه های یه دفتر و کثیف کنه .
