به كلي يادم رفت:
انگار مي خواستم براي روز تولدم مطلب بنويسم!
وقتی خودت هم یادت میره ، دیگه از بقیه ( مامان و بابا و بقیه ) چه توقعی داری؟
فکر کنم یواش یواش باید روز ۲۰ مهر و از صفحه ی تقویم هام حذف کنم. ( برای همیشه )
از شمردن روز های زندگی خسته شدم ، اصلا به من چه مگه من کنتور یا روز شمار هستم.
خسته شددددددددددددددددددددددم!
از خودم ؛ از روز تولدم.
لعنت به تو و عشق تو و روز تولدت!
دیگه خط زدن صفحات تقویم هم رنگی نداره. جوهرش تموم شد.
مگه این هم پاییز دیدی (بیست و ... تا ) چه غلطی کردی که حالا می خوای بقیه شون هم ببینی.

انگار یه چیز اضافه شد.
یه چیز تکراریه مشمئز کننده٬ دانشگاه
حالا زندگیم این طوری شد :
کار ٬ خونه (زندگی ... ) ٬ دانشگاه .
کار ٬ خونه ٬ دانشگاه.
کار٬ خونه ٬ دانشگاه.
کار ٬ خونه ٬ دانشگاه .
کار ٬ خونه ٬ دانشگاه .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینو میدونم که اون دو تا اسم مکانه ولی کار اسم انجام عملیه.
چه فرقی می کنه حالا شرکت یا کار جفتش یه ...

زندگی خاطرات اطاق کوچک طبقه اول ساختمانیست
که شمع کم سوی کنار طاقچه ی آن
نگاه پر نیاز تو را به چشمان تشنۀ ی من میدوخت
تا دستان سرد و لرزان مرا
در انبوه گرم و مواج گیسوانت
به میهمانی فرا خواند.
انگار دیروز فارس گردی داشتیم.
سپیدان ٬ چله گاه ٬شش پیر ٬برم شش پیر ٬ تنگ تیزاب و ...
نمی دونم چرا شدت لذت بردنم از طبیعت کم شده ٬ این و می تونم کاملا حس کنم.
به هر حال جاتون خالی بود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز اولین روز از پاییز بود
دوباره شروع شد ...
انگار برای من اول سال اول پاییزه.( حتی الان که مدرسه هم دیگه نمی رم ! )
شاید برای من لحظه تحویل سال ۱ مهر باشد.
پس
پاییز مبارک !
با وجودی که این روز های مشمئز کننده را می گذرانیم.
اما هنوز ...