تبليغاتX
Loners
Loners
Life isn't Empty.Exist Apple ...
سه شنبه 28 شهریور1385
بدون عنوان
 

انگار سالهاست ساکت ماندم.نوشتن هم دردی دوا نمی کند.

این روز ها همش خاکستری هستم.امیدوارم که این طیف رنگی رو به بهبود بینجامد.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

دیروز انگار زندگی(خدا:اگر وجود خارجی دارد) قصد داشت ثابت کند    در نا امیدی بسی امید است.

 

+ توسط سیب آبی.
شنبه 25 شهریور1385
 

دیشب ماهی عیدمون بالاخره  مرد.

آخه مال عید ۸۴ بود نه ۸۵ . یه مهمون ۵/۱ ساله.

خوش به حالش...

------------------------------------------------------------------

خیلی وقته به چیزی فوت نکردم٬ انگار همه چیز خنکه.

پس چی گرمه؟

نمی دونم!

 

+ توسط سیب آبی.
پنجشنبه 16 شهریور1385
                     
+ توسط سیب آبی.
چهارشنبه 15 شهریور1385
این هم عنوان ندارد.
 

هفته های آخر شهریور

حالمو به هم میزنن...

انگار سالهاست میبینمشون

با وجود این که متولد ماه مهر هستم ولی هنوز هفته های بعد از هفته های آخر شهریور رو دوست ندارم

دوست ندارم ٬دوست ندارم ٬ دوست ندارم ٬ دوست ندارم ٬دوووووووووووست ندااااااااااااااارم.

بسه ٬ پس کی میخوان تموم شن؟ پس کی ٬ پس کی؟!

درست مثل روزهای آخر اسفند

نه بدتر٬نه خیلی بدتر...

دیگه این روزا دارن خیلی طولانی میشن...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در روزهای آخر اسفند

وقتی بنفشه ها را ٬با برگ و ریشه و پیوند و خاک در جعبعه های کوچک چوبی جای می دهم

زمزمه های درد و انتظار...

---------------------------------------------------------------

راستی کسی نمی دونه یه مردن چند ؟(چند تومن؟)

قبر؟ کفنی؟ مراسم؟مسجد (اگه تو مسجد برگذار شه!)؟شیرینی ؟ خرما؟ حلوا؟خورد و خوراک؟

اون هایی که حتی یه روز از زندگیت و نمی دونستن که حالا واسه مردنت اومدن و مثل بارون واسط اشک میریزن! انگار دیگه باید بقیه زندیشونو بدون تو سر کنن ؟ هی هی ! هی هی !

میدونی ؟ همشون حالمو به هم میزنن!

 ج : مردن هم گرون شده؟ پس چی؟

 

+ توسط سیب آبی.
چهارشنبه 15 شهریور1385
هنوز هم درگیر ۱٬۵و ۸ هستم. انگار این لعنتی ها هم دست از سرم بر نمی دارن.

من از دست زندگی و همه از دست من.

فکر می کنم زندگی سگ ها خیلی بهتر باشه ...

 ج: از دست این زندگی سگی ...

 

+ توسط سیب آبی.
دوشنبه 13 شهریور1385
 

دیگه از بازی مصنوعی و مسخره هرروزی آدم ها خسته شدم.

فکر می کنن دارن حرف های خیلی مهمی می زنن.

برای سرگرم کردن خودشون چه چیزایی رو بهونه می کنن .

هه هه هه ...

 

 

+ توسط سیب آبی.
یکشنبه 12 شهریور1385
 

دوباره سرما خوردم.

حالم بددددددددددددددددددددددد.

 مهم نیست که همه ی ریسک ها نتیجه مثبت داشته باشه٬ مهم اینه که کارت ارزش ریسک کردن داشته باشه.

+ توسط سیب آبی.
شنبه 11 شهریور1385
 

و دوره می کنیم دیروز را٬ امروز را٬ هنوز را.

و دوره می کنیم شب را ٬ روز را ٬ هنوز را.

 

از یخچالی که جا برای گذاشتن یه ظرف کوچیک نداره بدم میاد.

 

+ توسط سیب آبی.
سه شنبه 7 شهریور1385
 

ای کاش زندگی هم UNDO  داشت.

خواهش سرد چشمانت که نیاز را فریاد می کرد٬ به یادم مانده است.

چه احساسی داشت او :

که آدم ها به خاطر بوی خستگی کارش از عبو از کنارش ممانعت می کردند!

 فکر کنم هنوز Connect هستم!...

نمی خوام DC بشم .

----------------------------------------------------------------------------------

هنوز هم حرف همدیگر را نمی فهمیم ٬ انگار سالهاست با هم حرف نزدیم.

 

+ توسط سیب آبی.
سه شنبه 7 شهریور1385
 

 

امروز۱۰ روزه شدن قطع موبایل ام هست ...

می خواستم یه شماره حساب اعلام کنم برای کمک ...  .

همینک نیازمند یاری های سبزتان هستیم   

کمک های مردمی خود را به حساب     0300107357007  سیبا   بانک ملی ایران

 یا به                                    0302507754003  سپهر بانک صادرات

به نام خودم واریز کنید.

 

.

+ توسط سیب آبی.
دوشنبه 6 شهریور1385
 

هی هی

 بالاخره وبلاگم درست شد.

این هم قالبشه!....

 

.

+ توسط سیب آبی.

<